horizon-avatarاین اواخر شده است مینیمال ِ محض! کوتاه، کوبنده، تامل برانگیز. این سه ویژگی را باید وبلاگهایی که به سمت مینیمال نویسی تمایل دارند، دارا باشند تا بتوان محتوایش را مینیمال نامید. آن هم مینیمال ِ درست.

(+) ســـــلام
بار دیگر وبلاگ ! ..

فقط می دونم که میخوام بنویسم ،
اما این بار ، از خواستن تا توانستنم فاصله ای بسیار است ..
سکوت راه حل اجباری ای بود که مثل یک حلال قوی قلب و روح و ذهنم رو در خودش حل کرد !

متن فوق، اولین پست ِ وبلاگ هورایزن – (خوراک) بود. ممکن است این وبلاگ را با نام “انتهای بی نهایت” هم بشناسید. وبلاگ در آدرس http://horizon1983.wordpress.com/ و روی سرویس وردپرس دات کام هاست می شود.
اما این، اولین وبلاگ هورایزن عزیز نیست. شاید بتوان گفت که او یکی از وبلاگنویس های قدیمی می باشد که مدت ها (حدودا 6 سال) روی سرویس های بلاگفا و پرشین بلاگ به وبلاگ نویسی می پرداخت (که البته این وبلاگ ها در حال حاظر بسته شده اند!).

بعضی پست های هورایزن سعی دارد دنیای انسان ها را به دنیای کامپیور و دیجیتال، پیوند دهد. مثلا گاهی اوقات می خوانید:

(+) Visibility آدمها از نوع آلفا نیست که سریع بتونی با صفر کردنش ،
تو زندگیت Transparent شون کنی !

(+) بعضی چیزها تو زندگی هست که Unchangeble ِ ، ولی با افزودن یه سری Add-ons
میشه قابلیت هاشونو برد بالا !

برای تهیه ی این برنامه، کمی آرشیو هورایزن را هم زیر و رو کردم. از آن اول تا الان را خواندم. چیزی که به چشمم می خورد، تکامل محتوای وبلاگ و روی آوردن هورایزن به مینیمال نویسی بود. به طوری که در ابتدا حجم متن های یک پست، خیلی هم مهم نبود، اما رفته رفته، این حجم بیشتر مورد توجه هورایزن عزیز قرار می گیرد و به مرور، کم تر و گزیده تر میشود. هرچقدر پست ها کوتاه تر می شوند، موثرتر و پرمعناتر می شوند. و باز هم با تاکید فراوان می گویم که هورایزن، مینیمال ِ محض است :)
اما از این ها بگذریم. من یک گلایه ای هم از هورایزن دارم! پست های نسبتا طولانی ات را به مینیمال تبدیل کردی. اشکال ندارد. اما دیگر چرا اینقدر دیر به دیر پست می فرستی؟! :) خب کلی خواننده هستند که می خواهند هربار وبلاگت را باز کردند، یک پست تازه ببینند. به هرحال این شده دغدغه ی تمام کسانی که هورایزن دات فلان را دنبال می کنند :)

یک توصیه ای هم لازم هست بکنم! مراقب ِ ضدحال زدن های هورایزن باشید وگرنه…

(+) عجب ..
آقـــا *  هم هوس کرده بره شیراز ،
منم بهش ضد حال زدم ، موندم همینجا !

* سیــ ـد علی . خ

خلاصه اینکه مراقب باشید دیگر :)

اما این تنها وبلاگ هورایزن نیست که شما را با وی مرتبط می سازد. می توانید او را در توییتر و فرندفید نیز دنبال کنید. (بخوانید: “توییتر، فرندفید » برای آنهایی که نمی دانند!“)

هورایزن عزیز! بانوی وبلاگی امروز افتخار می کند که وبلاگی که معرفی کرده است، وبلاگ تو بوده. امیدوارم همیشه و همه جا سلامت باشی و هرآنچه که می خواهی، نه خیلی راحت، اما در نهایت بدست بیاوری. اگر هم شوخی ای از این برنامه دیدی، به دل نگیر. شوخی بود و بس :)
در همین راستا، کاغذدیواری ای را به عنوان یک یادگاری ِ بسیار کوچک و ناچیز، از طرف بانوی وبلاگی به هورایزن عزیز تقدیم می کنیم. مطمئن هستم که آنقدر بزرگوار هست که کم کاری های ما را ببخشد.

horizon-demo

برای دیدن در سایز اصلی، رویش کلیک کنید!

ardvisoor-avatarبدون شک، در بین وبلاگنویس های خانم، کمتر وبلاگنویسی پیدا می شود که هم عکاس ماهری باشد (فتوبلاگ ِ صندوقک)، هم در برنامه نویسی دستی داشته باشد، هم به سیاست علاقمند باشد و هم وبلاگنویس ِ دست به قلمی باشد.
قطعا همراه داشتن این همه ویژگی توسط یک نفر، کار ِ آسانی نخواهد بود.

با سلام
از انجاییکه بنده در کنار عکاسی و برنامه نویسی علاقه بسیار هم به صحبت کردن دارم و از انجاییکه تعریف وردپرس را خیلی شنیده بودم تصمیم گرفتم اینجا هم پایگاهی برای خو ساخته و استفاده لازم را ببرم
تا ببینیم خدا چه می خواهد

این، اولین پست وبلاگ صندوقک – (خوراک)، با عنوان “شروع” بود. نویسنده ی آن، “مریم بانوی” عزیز که بی انصافی است نگویم عالی می نویسد.
وبلاگ در آدرس http://ardvisoor.wordpress.com/ روی سرویس وردپرس دات کام هاست می شود.

البته اگر بخواهم از اولین پستی که مریم در وبلاگستان منتشر کرد صحبت کنم، باید به این پست از وبلاگ ِ “از دریا تا آسمان” اشاره کنم که گویا اولین وبلاگ ِ وی بوده:

سلام
خب من تازه می خوام شروع کنم به نوشتن اينجا قرار نيست چيز خاصی نوشته بشه شايد هم نوشته بشه
اصولا هر چيزی به نظرم جالب بياد می خوام بنويسم
درباره يه کتاب خوب يا بد
يه فيلم يا بد
ا حتی يه خبر خوب يا بد يا شعر و………………….
اميدوارم وبلاگ خوبی بشه

یکی از مواردی که در وبلاگ صندوقک، زیاد به چشم خواننده می خورد، برابر دانستن انسان هاست. یعنی میان ِ آن آدمی که لباس نارنجی بر تن دارد و جارو به دست تلاش می کند، با آن آدمی که همیشه یک دست کت شلوار ِ اتو کشیده ی تر و تمیز ِ  قیمتی بر تن دارد و پشت ِ میز نشین هست و با یک امضا، شب را روز می کند، فرقی نیست.
به نظرم اولین درس انسانیت این است که بدانیم ما همه هم نوع ِ هم هستیم و برتری ای بر یکدیگر نیست، که مریم بانو انصافا خوب این درس را از بَر است. ببینید مثلا:

هالووين و چهارشنبه سوري _ آخرش همه انسانيم
دوست دارم فكر كنم كه فارغ از همه تفاوت هاي رنگي ، فكري ، عقيدتي و نژادي همه ما انسانيم و همه در ذات خودمونيم ، شبيه هم هستيم.

از فکر برتری نسبت به دیگران دست برداریم
اما به عنوان یک انسان بین یک مهندس تحصیل کرده ایرانی با یک مهندس تحصیلکرده مثلا افغان چه فرقی هست . یا مثلا بین یک وبلاگ نویس ایرانی با یک وبلاگ نویس افغان . برتری در اینجا فقط به میزان اطلاعات و شعور وی بر می گردد نه ملیت.

همه ی ما در روز به مطالب زیادی در اینترنت برخورد می کنیم که بعضی هایش را کامل می خوانیم و برایمان جالب هستند. صندوقک در وبلاگش سعی دارد لذت ِ خواندن ِ مطالب ِ جالب ِ دیگر سایت ها و وبلاگ ها را با خوانندگانش قسمت کند. بدین صورت که یک بخشی در وبلاگش دارد با عنوان “گزین گاه”، که لینک ِ مطالبی که برایش جالب هستند را به همراه توضیحی مختصر قرار می دهد. برای نمونه، اینجا را ببینید. البته این کار را می توان به صورت خودکار هم انجام داد. برای اطلاعات بیشتر، اینجا را ببینید.

همانطور که در ابتدا هم گفتم، مریم بانو به عکاسی علاقه ی زیادی دارد. تا حدی که دوربین اش وارد آواتارش هم شده است. عکس فوق العاده ی زیر، توسط صندوقک عزیز گرفته شده است. زیبا نیست؟!


می توانید مجموعه ای از عکس هایی که وی در رابطه با موضوعات مختلف گرفته است را در فتوبلاگش – (خوراک) ببینید و مانند ِ من و خیلی های دیگر، لذت ببرید.

اما سررشته ی اصلی مریم بانو، برنامه نویسی است. البته خودش خیلی این هنرش را رو نمی کند، اما من فکر می کنم از حرفه ای ها باشد. چرا که اصولا همین رو نکردن ها و پنهان کاری ها، جزء رفتار حرفه ای می باشند.

مریم بانو را می توانید در توییتر و فرندفید نیز دنبال کنید.

امیدوارم روز به روز بر شادی ِ مریم بانوی عزیز و گرامی افزوده شود و همیشه با همان چیزی رو به رو شود که انتظارش را دارد.
کاغذدیواری زیر از طرف بانوی وبلاگی، با احترام، به مریم بانوی عزیز تقدیم می گردد :)

صندوقک

صندوقک

اردیبهشت است ,,,
آه ,,, به ما چه مربوط ؟!

avatarدو نیم خط فوق، مطعلق به اولین پست (احتمالا) از وبلاگ طلوعی تا فردا – (خوراک)، که نویسنده ی آن نیکوی عزیز می باشد. همان mlodin و توییت های خواندنی اش. یک وبلاگ نویس خردادماهی!
این وبلاگ در آدرس http://melodin.blogspot.com/ روی سرویس بلاگر، هاست می شود.

نیکو، تبحر خاصی در بازی کردن با کلمات دارد. یعنی طوری کلمات را کنار هم قرار می دهد که وقتی به پایان هر جمله می رسی، انگار هزار بار دور خودت چرخیده ای و با هر چرخش، چیزی را تجربه می کنی! او گاهی اوقات به نقطه های خیلی ریزی از اتفاقات روزمره اش اشاره می کند که البته پیامی که به همراه دارد، بزرگ تر از این حرف هاست:

دیروز داشتم جزوه می نوشتم دیدم یادم رفته حضور را با ضاد می نوشتند یا با ظا . دیدم یادم رفته , چند خطی عقب افتادم تا یادم آمد حضور را چطور می نوشتند .

یکی از مهارت های نیکو، عکاسی است و صدای خوب شاتر دوربینش را خیلی دوست می دارد :) ناگفته نماند که در جشن اخیر پرشین بلاگ که در راستای انتخاب صد وبلاگ نویس برتر زن برگزار شده بود، عکاس اکثر عکس هایی که به اشتراک گذاشته شد (خصوصا در فرندفید)، کسی نبود جز نیکوی دوست داشتنی.
اما خب، هرچقدر هم که من از عکاسی اش تعریف کنم، حق مطلب ادا نخواهد شد. پس خودتان یکی از عکس هایی که از باران در پاییز گرفته است را ببینید و قضاوت کنید.

باران

برای دیدن در اندازه ی اصلی، رویش کلیک کنید.

اما اگر از علاقمندی های این وبلاگنویس عزیز بخواهم بگویم، می توانم به علاقه ی زیاد او به رنگ بنفش اشاره کنم! این را به مرور زمان از پست هایش، از توییت هایش، از خوراک های ثبت شده اش در فرندفید و خلاصه از آواتارش می توان دریافت! و البته دقیق تر که بخواهم بگویم، او به بنفش بادمجانی علاقه دارد!
پاییز و باران و هوای ابری را هم دوست دارد و عکس گرفتن از چنین طبیعتی را بیشتر.

نیکو اهل شکسته نفسی هم هست. مثلا این:

فریاد زد :
حال هر کس خوب است
دستش را ببرد بالا
.
.
.
نیکو دستانش را گم و گور می کند.

همه ی نوشته ها و پست های نیکو زیبا و خواندنیست. آدم را می برد جای دیگری. اما به نظرم یکی از زیباترین پست های او، می تواند این باشد:

شب ِ بی خواب و بی ستاره و باران . پنجره را که باز کردم خنکای صبح ریخت به زیر پوستم . باد زد زیر موهایم . چهره ,,, خسته بود و خوشحال . سر صبح بردی ام امامزاده قاسم خیابان دربند . با آن سنگ های سفید و گل های بنفشه . با آن تازگی صبح و آرامش و خاطره و صبر تو برای حرف های تند تند من . با آن نان داغ و برشته و پنیر خامه ای و آب هلو . با آن نگاهمان به کوه . با آن سفیدی های کله ی کوه و چشم های کمی سرخمان . با آن بی خوابی ها و خنده ها و خاطره ها . با آن آرامی ها ,,, امامزاده را که گذر کردیم . پیچیدیم در کوچه باغی های سر صبح و بی صدایی و نم زمین از باران . با آن بهاری هوا . ظهیرالدوله و شمع خریدنت . با عکس های خوب من و در بسته اش . با پیرمرد تسبیح به دست و آن مرد کلاه به سر قابلمه به دست گورستان . راه رفتنمان میان سنگ قبر های نم کشیده ی شکسته و توی ذوق زنی سنگ های تازه تعویض شده . سوزن گیر کردن پیرزن روی ” آن در را ببند ” . آه ! نفهمی اش را بگو . خنده های ریز من و نگاه از سر غیض تو . رد که شدیم ,,, شروع خنده های تو . همراهی من . بیرون آمدن و آن دیوار کهنه با آجر های خیس . عکس های من . عکس های تو . عکس های تایمر دار و خنده . دست ها را بگو . حکایت دوست داشتن دست ها که تمامی ندارد برای من . رد که شدیم ,,, ام پی تری پلیر بی شارژ من و نامجو و آناتما و ناظری قسمت کردنت . سکوتمان آمد و کوفتگی اندکی در تنمان. درخت های تا آسمان بلند . نان سنگک را یادت هست ؟ دست پیرمرد کور بود با عصا . راه رفتن تا تجریش . خاطره ی کوه و روزه و بالا رفتنت . پریدنت با آن همه حاشیه . افتخار بعدش را بگو . کمر درد من موقع رسیدن به تجریش . تاکسی و لبخند های خسته وار تو . بی حرفی های من . پیادگی ها . تو دل میدان کاج نشستنمان . شأن را اینجور می نوشتند دیگر نه ؟ نیمکت های نداشته و آدم های سر پا . آمدنش . از آن دورها بازی در آوردنمان . سه تا مارمالاد آوردنش . انجیر و پرتقال و زردآلو . با آن شیشه های کوچک که رویشان نوشته تغذیه ی سالم , جامعه ی سالم . ویتینگ برای غذا . دوغ خریدن من . چقدر طول داد ها . برای یک بار هم که شده از روی خط کشی رد شدن من مثلاً . تصادف اگر کردم دیه می دهند ؟ روی نیمکت کنار شهر کتاب نشستن و غذا خوردن و تماشای مسابقه ی اتومبیلرانی این دختر پسرهای علاف . شهر کتاب . بالا پایین کردنمان . گیر داده بود برای من شمع بخرد . آخر سر همان دختر آفریقایی که بک گراند سبز بود را خرید . تا سر شهرک آمدنش وآن پیکان سبز قراضه هه که درش باز نمی شد . خنده ی بی وقت من دوباره . خداحافظی کردن و ناله رسیدنمان . داغون بودنمان . چند بود ؟ 5 یا 6 . بود دیگر . دیر . خوابیدیم . خوب

از این ها که بگذریم، می خواهم چند مورد دیگر را هم در رابطه با وبلاگش بگویم. یکی از نکاتی که توجه ام را به خودش جلب کرده است، این است که کامنتینگ ِ اکثر پست هایی که می فرستد (خصوصا این پست های اخیرش)، بسته اند! راستش علتش را نمی دانم. شاید در یکی از پست هایش دلیل را توضیح داده باشد که من از آن غافلم.
مورد بعدی هم این است که اگر خوراک وبلاگ بیاید روی فیدبرنر، بهتر است.

و در آخر برای نیکوی عزیز، آرزوی موفقیت و سربلندی در همه ی عرصه های زندگی را دارم و امیدوارم همیشه و همه جا سلامت باشد.
کاغذدیواری زیر هم هدیه ایست به رسم یادبود، از طرف بانوی وبلاگی به نیکو :) امیدوارم کمی ها و کاستی ها را ببخشد…

برای دیدن در اندازه ی اصلی، رویش کلیک کنید.

برای دیدن در اندازه ی اصلی، رویش کلیک کنید.

حال شما به این وبلاگ و نویسنده اش چه امتیازی می دهید؟!

پ.ن.1- از این پس، هر هفته یک وبلاگ را انتخاب و به معرفی و بررسی آن می پردازیم :) ممکن است وبلاگ بعدی، وبلاگ شما باشد!