وبلاگ این هفته » طلوعی تا فردا
نوامبر 9, 2008
اردیبهشت است ,,,
آه ,,, به ما چه مربوط ؟!
دو نیم خط فوق، مطعلق به اولین پست (احتمالا) از وبلاگ طلوعی تا فردا – (خوراک)، که نویسنده ی آن نیکوی عزیز می باشد. همان mlodin و توییت های خواندنی اش. یک وبلاگ نویس خردادماهی!
این وبلاگ در آدرس http://melodin.blogspot.com/ روی سرویس بلاگر، هاست می شود.
نیکو، تبحر خاصی در بازی کردن با کلمات دارد. یعنی طوری کلمات را کنار هم قرار می دهد که وقتی به پایان هر جمله می رسی، انگار هزار بار دور خودت چرخیده ای و با هر چرخش، چیزی را تجربه می کنی! او گاهی اوقات به نقطه های خیلی ریزی از اتفاقات روزمره اش اشاره می کند که البته پیامی که به همراه دارد، بزرگ تر از این حرف هاست:
دیروز داشتم جزوه می نوشتم دیدم یادم رفته حضور را با ضاد می نوشتند یا با ظا . دیدم یادم رفته , چند خطی عقب افتادم تا یادم آمد حضور را چطور می نوشتند .
یکی از مهارت های نیکو، عکاسی است و صدای خوب شاتر دوربینش را خیلی دوست می دارد
ناگفته نماند که در جشن اخیر پرشین بلاگ که در راستای انتخاب صد وبلاگ نویس برتر زن برگزار شده بود، عکاس اکثر عکس هایی که به اشتراک گذاشته شد (خصوصا در فرندفید)، کسی نبود جز نیکوی دوست داشتنی.
اما خب، هرچقدر هم که من از عکاسی اش تعریف کنم، حق مطلب ادا نخواهد شد. پس خودتان یکی از عکس هایی که از باران در پاییز گرفته است را ببینید و قضاوت کنید.
اما اگر از علاقمندی های این وبلاگنویس عزیز بخواهم بگویم، می توانم به علاقه ی زیاد او به رنگ بنفش اشاره کنم! این را به مرور زمان از پست هایش، از توییت هایش، از خوراک های ثبت شده اش در فرندفید و خلاصه از آواتارش می توان دریافت! و البته دقیق تر که بخواهم بگویم، او به بنفش بادمجانی علاقه دارد!
پاییز و باران و هوای ابری را هم دوست دارد و عکس گرفتن از چنین طبیعتی را بیشتر.
نیکو اهل شکسته نفسی هم هست. مثلا این:
فریاد زد :
حال هر کس خوب است
دستش را ببرد بالا
.
.
.
نیکو دستانش را گم و گور می کند.
همه ی نوشته ها و پست های نیکو زیبا و خواندنیست. آدم را می برد جای دیگری. اما به نظرم یکی از زیباترین پست های او، می تواند این باشد:
شب ِ بی خواب و بی ستاره و باران . پنجره را که باز کردم خنکای صبح ریخت به زیر پوستم . باد زد زیر موهایم . چهره ,,, خسته بود و خوشحال . سر صبح بردی ام امامزاده قاسم خیابان دربند . با آن سنگ های سفید و گل های بنفشه . با آن تازگی صبح و آرامش و خاطره و صبر تو برای حرف های تند تند من . با آن نان داغ و برشته و پنیر خامه ای و آب هلو . با آن نگاهمان به کوه . با آن سفیدی های کله ی کوه و چشم های کمی سرخمان . با آن بی خوابی ها و خنده ها و خاطره ها . با آن آرامی ها ,,, امامزاده را که گذر کردیم . پیچیدیم در کوچه باغی های سر صبح و بی صدایی و نم زمین از باران . با آن بهاری هوا . ظهیرالدوله و شمع خریدنت . با عکس های خوب من و در بسته اش . با پیرمرد تسبیح به دست و آن مرد کلاه به سر قابلمه به دست گورستان . راه رفتنمان میان سنگ قبر های نم کشیده ی شکسته و توی ذوق زنی سنگ های تازه تعویض شده . سوزن گیر کردن پیرزن روی ” آن در را ببند ” . آه ! نفهمی اش را بگو . خنده های ریز من و نگاه از سر غیض تو . رد که شدیم ,,, شروع خنده های تو . همراهی من . بیرون آمدن و آن دیوار کهنه با آجر های خیس . عکس های من . عکس های تو . عکس های تایمر دار و خنده . دست ها را بگو . حکایت دوست داشتن دست ها که تمامی ندارد برای من . رد که شدیم ,,, ام پی تری پلیر بی شارژ من و نامجو و آناتما و ناظری قسمت کردنت . سکوتمان آمد و کوفتگی اندکی در تنمان. درخت های تا آسمان بلند . نان سنگک را یادت هست ؟ دست پیرمرد کور بود با عصا . راه رفتن تا تجریش . خاطره ی کوه و روزه و بالا رفتنت . پریدنت با آن همه حاشیه . افتخار بعدش را بگو . کمر درد من موقع رسیدن به تجریش . تاکسی و لبخند های خسته وار تو . بی حرفی های من . پیادگی ها . تو دل میدان کاج نشستنمان . شأن را اینجور می نوشتند دیگر نه ؟ نیمکت های نداشته و آدم های سر پا . آمدنش . از آن دورها بازی در آوردنمان . سه تا مارمالاد آوردنش . انجیر و پرتقال و زردآلو . با آن شیشه های کوچک که رویشان نوشته تغذیه ی سالم , جامعه ی سالم . ویتینگ برای غذا . دوغ خریدن من . چقدر طول داد ها . برای یک بار هم که شده از روی خط کشی رد شدن من مثلاً . تصادف اگر کردم دیه می دهند ؟ روی نیمکت کنار شهر کتاب نشستن و غذا خوردن و تماشای مسابقه ی اتومبیلرانی این دختر پسرهای علاف . شهر کتاب . بالا پایین کردنمان . گیر داده بود برای من شمع بخرد . آخر سر همان دختر آفریقایی که بک گراند سبز بود را خرید . تا سر شهرک آمدنش وآن پیکان سبز قراضه هه که درش باز نمی شد . خنده ی بی وقت من دوباره . خداحافظی کردن و ناله رسیدنمان . داغون بودنمان . چند بود ؟ 5 یا 6 . بود دیگر . دیر . خوابیدیم . خوب
از این ها که بگذریم، می خواهم چند مورد دیگر را هم در رابطه با وبلاگش بگویم. یکی از نکاتی که توجه ام را به خودش جلب کرده است، این است که کامنتینگ ِ اکثر پست هایی که می فرستد (خصوصا این پست های اخیرش)، بسته اند! راستش علتش را نمی دانم. شاید در یکی از پست هایش دلیل را توضیح داده باشد که من از آن غافلم.
مورد بعدی هم این است که اگر خوراک وبلاگ بیاید روی فیدبرنر، بهتر است.
و در آخر برای نیکوی عزیز، آرزوی موفقیت و سربلندی در همه ی عرصه های زندگی را دارم و امیدوارم همیشه و همه جا سلامت باشد.
کاغذدیواری زیر هم هدیه ایست به رسم یادبود، از طرف بانوی وبلاگی به نیکو
امیدوارم کمی ها و کاستی ها را ببخشد…
حال شما به این وبلاگ و نویسنده اش چه امتیازی می دهید؟!
پ.ن.1- از این پس، هر هفته یک وبلاگ را انتخاب و به معرفی و بررسی آن می پردازیم
ممکن است وبلاگ بعدی، وبلاگ شما باشد!





نوامبر 9, 2008 at 8:59 ب.ظ
من به شدت سورپرایز شدم و از لطفی که نسبت به من و نوشته هام داشتین بسیار تشکر می کنم . از یادگاری قشنگ و خوشرنگتون هم خیلی خیلی سپاس : )
نوامبر 10, 2008 at 11:17 ق.ظ
مرسی
کار خیلی قشنگی رو شروع کردی
نوامبر 10, 2008 at 2:01 ب.ظ
[...] وبلاگ این هفته » طلوعی تا فردا « بانوی وبلاگی معرفی و بررسی وبلاگ طلوعی تا فردا که نویسنده ی آن نیکوی عزیز می باشد. (tags: وبلاگ نیکو melodin وبلاگنویسی بانوی-وبلاگی عکاس عکاسی) [...]
نوامبر 11, 2008 at 6:03 ق.ظ